این خرقه که من دارم، در رهن کتاب اولی
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
چــیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!» طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشمهای ترسیده و خوابآلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکیماندهاش که پریشان شده بود، اطاق را به هوای مادربزرگ میکاوید. نگاه کردم تا آنچه سقوط کرده را بیابم. مادرب
از مشرق عالم، با «بنجامین باتن»
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
چــهارپاره استخوان با قد خمیده، دستهای چروکیده و موهای سفیدِ آبشار شده از زیر ململ روسری، دست گذاشته بر دیوار و راه میرود. میرود، میآید. میرود، میآید. میرود، میآید. هزار بار طول اطاق را میرود و میآید. بیقرار و نااستوار. پریشان. ناامید. دنبال چیزی میگردد که نیست. در جستجویش بارها، بارها ط
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم*
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنیاش را درهمپیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی میکند. گذشتهای دور، که هیچ نشانهای از آن وجود ندارد، جز رنجی که تهماندههایش هنو
قصاص بعد از جنایت
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
داماد دست عروس را گرفته بود و هر دو میرقصیدند. تصویر شلوغ بود. فامیلها و دوستانِ نزدیک دور تا دور آپارتمان نشسته بودند و هر کدام، مشغول کاری. مادر محسن ایستاده بود بالای خانه و چشمهایش توی پیله دو دو میکرد روی مهمانها. پسر و عروسش را نگاه میکرد و بعد همه چیز را با جزئیات میکاوید تا مبادا در آ
نامهای به معلم یک سناتور بازنشسته
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
ســلام خانم چوبکار، خوبی؟ مرا میشناسی؟ مرا یادت میآید؟ چهره من توی خاطرت مانده؟ بعید میدانم فراموش کرده باشی؛ اگرچه بیست و چند سال از آن روزها میگذرد. من و سی–چهل تا پسر بچه هفت ساله دیگر که با دماغهای آویزان و کله کچل یک سال وقت شریفتان را در دبستان فیاض بخش -که بعد شد مدرسه راهنمایی و بعدتر
انسان، لپتاپِ ناطق است شاید
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 14:16
دستمال یزدی را کشید به پیشانی و عرقِ ماسیده روی چروکهای پیشانی را سترد. بعد همان دستمال را کشید روی پیشخوان یخچالش و خردهنانهای ریخته شده را جمع کرد. دستمال را باز کرد و باز آن را حمایل کرد گَلِ گردنش. از پشت یخچال سرک کشید و پسرش را جلوی در مغازه نگاه کرد. پسرک، ده ساله، با سرِ کچل و تیشرتِ رنگ